تبليغاتX
..........تاریکی در..........

..........تاریکی در..........

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد
زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید
زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند
زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند
زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد
زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند
زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد
زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید
زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای
آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد او را عاشقانه پذیرا باش عاشقانه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت9:42توسط مهرداد | |

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت23:54توسط مهرداد | |

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت23:54توسط مهرداد | |

خنده آدما همیشه از دل خوشی نیست گاهی شكستن دلی كمتر از آدم كشی نیست.... گاهی دل آنقدر تنگ میشه كه گریه هم كم میاره..جا میزنه.. دل هم سر به دیوار میزنه.. پس یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت23:53توسط مهرداد | |

عاشقانه با من گام بردار به من از آن بگو که توان گفتنش به دیگری را نداری با من بخند حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی. با من گریه کن آن گاه که در اوج پریشانی هستی تمام زیبایی های زندگی را با من شریک باش و در کنار من با تمام زشتی های زندگی ستیز کن با من رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم. در شادی هرچه می کنم شریک باش برای رسیدن به آرزوهای مان یاری ام کن با آهنگ عشقمان با من برقص بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم بیا تا ابد در هر قدم از این سفر یکدیگر را عاشقانه در آغوش گیریم                             

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت23:44توسط مهرداد | |

امشب شب بي كسيه
يكي به دادم برسه
تنهاترين فرد زمين
امشب به آخر ميرسه

سر رو زانوم ميذارم
آخه تو اينجا نيستي و
غزل غزل گريه دارم
غصه نشسته رودلم

ارزش اشكو قائلم
حرفي نزن چيزي نگو
فقط بزار گريه كنم
مي خوام با بارون چشام

فاصله ها رو پر كنم
ترك ترك دلم شكست
كسي به دادم نرسيد

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت23:43توسط مهرداد | |

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شیشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترین تلنگری میشكند
دلم می خواهد فر یاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم كه عمق دردم را در فریاد منعكس كند فریادی در اوج سكوت كه همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم
كاش می شد پرواز كنم
پروازی بی انتهاتا رسیدن به ابدییت...................
كاش می شد
در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا كنم
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است
بغض كهنه ای گلویم را میفشارد
به گوشه ای پناه میبرم
كاش این بار هم كسی اشكهایم را نبیند

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت23:42توسط مهرداد | |

دلم گرفته از آدمایی که می گن دوست دارن ولی

معنیشو نمی دونن....

از ادمایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون

مال تو نیستن...

از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی

افتاب می شه همه چیز یادشون می ره...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت10:7توسط مهرداد | |

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.....

تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما

به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت20:1توسط مهرداد | |

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت

كه عاشق اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم

هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.

وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.

 پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت21:28توسط مهرداد | |

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت21:21توسط مهرداد | |

هر چی که بودی برای من کسی بودی که درکم میکرد ، کسی که وقتی دلم

       می گرفت و می خواستم گریه کنم به گریه هام نمی خندید ، کسی که فقط منو

       برای خودم می خواست ، کسی که با خدا عهد بسته بودم اگر ازم بگیریش دیگه

       هیچ امیدی ندارم ، ولی مثل اینکه قرار بود همین بشه ، حالا با رفتن تو فقط

             می خوام که روزها بگذره و هیچ چیزم برام مهم نیست... !     

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت21:19توسط مهرداد | |

  از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

             گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

                 گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

                                      گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

                     گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

             گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت رم و ژولیت

                 گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

           گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت21:17توسط مهرداد | |

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت  را ندارم ......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است 
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است 
من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد .....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان
روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...

و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند
 نگاهت می کنم
 و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم  
 با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت21:16توسط مهرداد | |

بگوييد بر روي گورم بنويسند
زندگي را دوست داشت
ولي آن را نشناخت
مهربان بود
ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذتي نبرد
در زندگي احساس تنهايي مينمود
ولي هرگز به كسي دل نداد
وخلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
و زندگي را براي زنده بودن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت21:14توسط مهرداد | |

جز به خورشید جمالت نظری نیست مرا

به سرا پرده خوبان گذری نیست مرا

گام از گام ندارم به فرا سوی دگر

غیر اقلیم کریمان سفری نیست مرا

بوی صد شعله عطش اید از این عشق مرا

ورنه از اتش دوزخ اثری نیست مرا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت23:44توسط مهرداد | |

نمی دانم... باور کن نمی دانم...
حتی نمی دانم چرا دارد تمام رویاهای رنگی ام را خیس می کند... انقدر خیس شان کرده است که در هم رفته اند... رویاهایم شده اند رویاهای گمشده...

آخر این چه امتحانی ست...
کاش دنیایم ساده بود... آنقدر ساده تا با واژه ها گفته میشد...
کاش آرزوهایم رویا نبود... کاش از جنس رنگ نبود... درک رنگ ها سخت است...
کاش رویاهایم را می توانستم بنوازم... با مضراب های پریشان چنگ بزنم و رویاهایم در بمل ها و کرون ها پرواز می کرد...
کاش اینچنین بود...
ولی نیست...

بس است...
نه نیست...
درد که نباشد میمیرم... بگذار درد باشد تا هرگز نمیرم...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت23:42توسط مهرداد | |

به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشق
بسپرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد
گريه مي كرد
گريه مي كرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت23:32توسط مهرداد | |

نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخت پاره بر موج رها رها رها من رها رها رها من ؟؟؟!! به من هر آنچه او گفت شده به سینه نزدیک به من هر آنچه نزدیک از آن جدا جدا من!!! نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من به یاد آشنا من ستاره ها نهفته در اسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من ستاره ها نهفته در اسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت23:16توسط مهرداد | |

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند دلیل آفرینش انسان عشق بود وخدا انسان را عشق افرید چون عشق بود و در قلب انسان عشق را نهاد تا عشق شود پس باید قدر ایننعمت الهی (قدرت عشق) را دانست خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت23:10توسط مهرداد | |

اگر الان دو باره مینویسم واسه اینکه نفسم زندگیم اسمون قشنگیام خاطرات زیبام و تک ترانه ی وجودم یاسم رو دوباره بعد چند نفس دیدم تا تو باشی آپ می کنم شب وقتی که دوباره دیدمش گل چشمام بارونی شد زود چیدمش نمی خواستم بدونه دیوونشم مست نگاهش عاشق و ویرونشم نمی خواستم بدونه غم دل و ولی باز بی صدا فریاد کرد درد دل و همش از خدا می خاستم که نره ولی رفت تنها گزاشت این منزل و نگاش میگفت حرفها داره صداش هنوز و فا داره نمی دونم دلش برای من هنوز هم یکمی جا داره صدای پاش بهم میگفت توی دلش تنهایی یه رنگ چششاش بارونیه لرزش صداش میگفت بهم دلش دیگه دیوونه و ………… اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من!!!

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت23:9توسط مهرداد | |

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت23:8توسط مهرداد | |

شیطان عاشق خدا بود ... می خواست تنها عاشقش باشد ... فریاد زد ... خدا نفهمید ! . . . خدا بزرگ بود ... می خواست عاشقی کند ... آدم را آفرید! . . . سالها پیش آدم خدا را از یاد برد ... آدم عاشق شیطان شد ! این وسط خدا تنها ماند ... به همین سادگی

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت23:6توسط مهرداد | |

گاهی گم می شوم میان این زندگی مبهم

و زندانبان من می شوند این واژه های درهم

به دیوارهای خالی این محبس که می نگرم

دلم میخواهد سیاه کنم انها را

با یک مشت هذیان آشفته

قلبم که واژه می شود

چشمم همه جا را سطر می بیند

و دستم که فقط

برای تو می نویسد ...

فارغ که می شوم

جز نام تو هیچ نمی بینم

میبینی حتی اگر عشقت مرا

تبعیدی زندان کند

باز واژه هایم با تو زنجیر شده ست

 

پ.ن 1 : فقط می نویسم نمیدونم خوب یا بد ...داغونم شاید بی دلیل

گاهی به این فکر میکنم که اصلا نوشته ام هیچ معنایی نداره

 

پ.ن 2 :     به دریایی درافتادم                   که پایانش نمی بینم

               به دردی مبتلا گشتم                که درمانش نمی بینم

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت19:15توسط مهرداد | |

 

اي مردمان بگوييد آرام جان من كو
راحت فزاي ياران ؛ محنت رسان من كو
 
نامش همي نيارم بردن به پيش هركس
گه گه به نازگويم سرو روان من كو
 
در بوستانِ شادي هركس به چيدن گُل
آن گُل كه نشكنندش در بوستان من كو
 
جانانِ من سفر كرد با او برفت جانم
باز آمدن از ايشان ؛ پيداست ؛ آن من كو
 
هر چند در كمينه نامه همي نيرزم
درنامه بزرگان زو داستان من كو
 
هركس به خانماني دارند مهرباني
من مهربان ندارم ؛ نامهربان من كو

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت17:19توسط مهرداد | |

عشق عمومی
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

درخت با جتگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
ومن با تو سخن میگویم.
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
ودست هایت با دستان من آشناست

درخلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان,ودرگورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال , عاشق ترین زندگان بودند

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
بسان ابرکه با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت17:16توسط مهرداد | |

 

ستاره خاموش چشمانت



این روزها ، باور بودنت حتی برای چشمانم هم سوال شده ؛


دراین میان ، خود را به تلاطم گردبادی نامرد می سپارم


تا تو را در تو بیابم

در سرانجام تصمیم


ناچارم که دل به امواج بیرحم دریای طوفان زده ای بسپارم


که پیش از این ، جان عاشقان را می گرفت


اما ، هرگز ندانستم چرا ؟

از غم ، چشمم پر است

 و آرزودارد قطره ای ببارد


افسوس ، که حتی ترنم اشک هم مرا می آزارد


و چیزی جز غروب جدایی را به یادم نمی آورد

پس من چیستم ؟


برگی تازه که از نهال آرزوهای جوانی جدا گشته


یا خاک سرد سواحل شمالی که پیش از این دستهای عاشقان را به هم می رساند ؟

شاید هم ، صدای رد پای فرشته ای در برف


که برای آشتی دادن پروانه ها به زمین بازگشته

در این هیاهو


باید که زیست ، چه با تو ؛ چه بی تو


در غربت یا آرزو و شاید هم وقتی در رویا . . .


باید که از سبد یکرنگی کودکی که در باغهای سیب می دود


نوری چید


تا بتوان ستاره همیشه خاموش چشمانت را دوباره روشن کردنیستی



به این امید که


روزی از پشت پنجره های فولادین قلبت ، بارش باران را با غرور حس کرد


چونان که این روزها می گذرند و می گذرند

با یاد خاطراتت

 همچون ابرهای آسمان

و حتی دمی مرا تنها وا نمی گذارند


گوئی ، یاد تو مرا از نوازش خواب می رباید


با من می زید


و مرا در خلوتی در بر می گیرد


مبادا ، این بغض بترکد و نفرت تجربه شود

ولیکن
،

 قلبم از این تکرار بی معنا پر است


و آرزوئی نو می خواهد


تصویری از بودنت

می نگرم


حتی تصور بودنت هم زیباست
اگر چه نیستی


عشق ، فریب و حسرت ؛

 

واژه های مترادفی که همواره غم غربت را گوشزد می کنند


و تو را محوتر


چرا این فاصله ناتمام ، تمام نمی شود ؟

کسی نمی داند

تنها باید که از قعر دریچه ای درقلب ، آرزوئی کرد ، پاک
که لحظه ای


از پس آن پنجره کوچک
بشود

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت23:50توسط مهرداد | |

 

كوچه هاي دل من، باز خلوت شده است

 

قبل از اينكه برسم، دوستي را بردند

 

يك نفر گفت به من

 

باز دير آمده اي، دوست قسمت شده است.

 

با توام،با تو، خدا

 

يك دل قلابي، يك دل خيلي بد،

 

چقدر مي ارزد؟

 

من كه هرجا رفتم،جار زدم:

 

شده اين قلب حراج، بدويد

 

يك دل مجاني، قيمتش يك لبخند

 

به همين ارزاني.

 

هيچوقت اما، هيچكس قلب مرا قرض نكرد

 

هيچ كس دل نخريد.

 

با توام، با تو، خدا

 

پس بيا اين دل من مال خودت

 

من كه ديگر رفتم اما

 

ببر اين دل را

 

دنبال خودت

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت11:13توسط مهرداد | |

 

لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد. نگاهم کن، برق چشمان

 

 زيبايت نوازشم مي کند، من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده،

 

گرم خواهم شد.


 

وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد.


 

صداي پاهايت را مي شنوم که به من نزديک مي شوي و تو هميشه به من نزديک

 

خواهي ماند.


 

من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.


 

من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، من سرخ خواهم شد.


 

تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتي که صدايت مي کنم و تو در دل پاسخ مي

 

گويي، جان دوباره مي گيرم، وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من

 

برمي گيرد و من سرخ مي شوم.


 

از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو.


 

بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي. بگو که هميشه

 

خواهي ماند، بگو که سرخيم را ستايش مي کني، من سرخ خواهم شد.


 

من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي

 

زمستان، سرخ خواهم شد.


 

لحظه ي جدايي را نمي شناسم، خداحافظي را معنا نخواهم کرد، سيب سرخي به تو

 

خواهم داد و دانه ي اناري.


 

دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت.


 

سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد.


 

من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام.


 

شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ است و روزي که اين رگ هاي

 

خون در وجودم فوران کنند، من سرخ خواهم شد، و من از هميشه تا هميشه سرخ

 

خواهم ماند .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت10:0توسط مهرداد | |

۱-مدت آن از قبل توسط خود دختر و پسر تعیین می شود و حتی دو طرف می توانند توافق کنند مدت ازدواجشان فقط یک ساعت باشد

(یعنی فقط به اندازه یک نزدیکی به دختر)

۲-مبلغی رو که درازای این کار پسر باید به دختر بدهد را هم خودشان میتوانند تعیین کنند:

(یک دختر برای یک ساعت چقدر ارزش دارد؟ بیست هزار تومن؟ سی هزار تومن؟ صد هزار تومن؟) 

۳-اجازه پدر در ازدواج موقت لازم نیست و دو طرف میتوانند کاملا" مخفیانه این کار را انجام بدهند(حتی برای دختر باکره)

۴-برای خواندن صیغه نیازی نیست یک روحانی این کار را بکند و حتی شاهد هم لازم نیست!!!

خود دختر و سر خودشان می توانند خطبه عقد موقت را بخوانند و موقتا"

محرم شوند.

۵- فقط کافیست بعد از اینکه در مورد مبلغ مهریه و مدت عقد موقت توافق کردند:

دختر بگوید: زوجتک نفسی فی المده المعلومه علی المهر المعلوم

و بدون فاصله پسر بگوید: قبلت

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت9:59توسط مهرداد | |